امروز

سه شنبه, ۳۰ بهمن , ۱۳۹۷

  ساعت

۲۳:۲۴ بعد از ظهر

سایز متن   /

رمان کوری ساراماگو

کوری (به پرتغالی: Ensaio sobre a Cegueira) رمانی از ژوزه ساراماگو که نخستین بار در سال ۱۹۹۵ منتشر شد. ساراماگو در این رمان از کوریِ آدم‌ها سخن گفته‌است. در این رمان، هاله‌ای سفیدرنگ بعد از کور شدن افراد مقابل چشمانشان ظاهر می‌شود.

کوری در اساطیر یونان، عمومن وقتی اتفاق می‌افتد که مجازات و تنبیهی در بین باشد. برای نمونه، اودیپ وقتی از هویت یوکاسته با خبر می‌شود، برای مجازات خودش به کوری خودخواسته تن می‌دهد.
مانیا خدای جنون با تیری که به سمت آفرودیته، خدای عشق پرتاب می‌کند، او را کور می‌کند تا دیگر در جمع خدایان، سخن بیهوده نگوید یا اونیوپیون با کمک پدرش دسونوسوس، اوریون را که دخترش را از او خواسته کور می‌کند. نمونه‌هایی از این دست در اساطیر یونان بسیار است و دلیل آن‌که کوری یکی از بدترین انواع مجازات به شمار می‌رفته و کور کردن دیگری در واقع به معنای قطع کردن ارتباط او با جهان خارج و ناتوان ساختن او در درک و شعور محیط اطراف‌اش بوده است.
در شاهنامه‌ی فردوسی، رستم با پرتاب تیری به چشم اسفندیار، او را کور و به واسطه‌ی آلوده‌بودن تیر به آب رز، او را راهی قلمرو ناهشیاری و جهان مردگان می‌کند. در کتاب‌های وحیانی عموما فرستاده جماعتی را که به او مومن نمی‌شوند کور باطنی می‌خواند و خود را بینایی در قلمرو نابینایان معرفی می‌کند. در اقوال و حکایات صوفیه، کوری استعاره از خاموشی وجدان و تیره‌گی قلب است که مانع از تابیدن نور حق بر دل سالک می‌شود.

کوری فراگیری که در رمان «کوری» ساراماگو اتفاق می‌افتد، ترکیبی از تمامی مظاهر کوری است و به همین خاطر بسیار تاویل‌پذیر است. ساراماگو اسم خاصی در داستان‌اش به کار نبرده، تمامی مکان‌ها، افراد و عناوین، مثالی و عام‌اند.
کاراکترها با اولین توصیفی که از آن‌ها می‌شود، نام‌گذاری می‌شوند؛ «مردی که اول کور شد»، «همسر مردی که اول کور شد»، «زنی که بی‌خوابی می‌کشید» و… یا با پراپ‌ها و خصوصیات ظاهری‌شان؛ «دختری که عینک آفتابی داشت»، «پیرمردی که چشم‌بند سیاه داشت»، «پسرک لوچ» و… ساراماگو در این رمان نیز از علائم نگارشی استفاده نکرده است که این مسئله در تشدید فضای کوری و سردرگمی کاراکترها نقش بسیاری دارد.

با این اوصاف، کوری وضعیتی مستقیم و شعارگونه پیدا می‌کند و به بیانیه‌ای تبدیل می‌شود که در آن پیام‌های صریح و مستقیمی در دل حکایتی تمثیلی به خواننده منتقل می‌شود.
کوری از «مردی که اول کور شد» آغاز می‌شود و بعد چون مسری است، به بقیه‌ی شهروندان هم سرایت می‌کند و در نهایت تمام کشور را در‌می‌نوردد. در این بین تنها کسی که از کوری در امان می‌ماند، همسر پزشک است.
او چشم بینای این «دریای شیر» است و شاهد شکسته شدن تمامی تابوهای اخلاقی. نیچه در دیباچه‌ی «سپیده‌دمان» می‌نویسد: «با این کتاب، لشکرکشی من علیه اخلاق آغاز می‌شود، بی‌آن‌که کم‌ترین بوی باروتی از آن برخیزد.»
نیچه به اخلاقیاتی حمله می‌کند که ماهیت وجودی‌اش در مفهوم «شرم» خلاصه می‌شود؛ برای مثال او به فروتنی می‌تازد؛ «فروتنی می‌کند تا خویشتن را برفرازد…»، فروتنی‌ای که پایه و اساس‌اش تکریم خود و ارضای میل خودخواهی است، نه رفتاری که احترام به غیر را برساند.

او حتا در ستایش دیگری هم رگه‌هایی از فریب پیدا می‌کند؛ ستایش دیگری برای تملق کسی که عنصر مورد ستایش را نخست در خود ارج می‌نهد. بدیهی است که اخلاقیاتی این‌چنینی با حذف «دیده‌شدن» از جانب دیگران و ندیدنِ دیگران در هم بشکند.

وقتی قراردادهایی چون قانون و اخلاق در موضع بحران زیر پا گذاشته می‌شوند، پس اصالت وجودی خود را در کجا باید جست‌وجو کنند؟

هیولای سفید وقتی به شهر مثالی ساراماگو می‌آید، تنها کاری که می‌کند، حذف آحاد جامعه در مقام فرد و تبدیل آن‌ها به صدا و تبعید به سرزمین گمنامی و «ناشناسی» است.
پس کوری بر خلاف مکانیسم و کارکرد مستقیم‌اش، این‌جا بینایی مفرط می‌آورد؛ فردیت را به توده‌ای تبدیل می‌کند که حالا «باید» میان رعایت یا عدم رعایت یکدیگر انتخاب کند، عیار خودش را در این بازی مشخص کند و چون ماده‌ی خام آزمون از سرشت و ناخودآگاه او به هم رسیده، قادر به تظاهر به غیر از آن‌چه نشان می‌دهد نیست.

کوری، درون یک ملت را به زیبایی هرچه تمام‌تر عریان می‌کند و به آن‌ها می‌گوید؛ خوب نگاه کنید، کلیت شما جز این نیست و نمی‌تواند باشد و چون در سطح کلان اتفاق می‌افتد، قابلیت توجیه شخصی و بهانه‌جویی را به کلی از بین می‌برد.
کوران سرزمین مثالی، حالا که کسی نمی‌شناسدشان، اخلاقیاتی را که تا به حال از سر مصلحت رعایت می‌کرده‌اند، در چشم بر هم زدنی کنار می‌گذارند و دست به جنایاتی می‌زنند که شاید در زمان بینایی هرگز فکرش را هم نمی‌کردند. کوری عرصه‌ی امتحان است و دادگاهی است که کم‌تر کسی می‌تواند شرافت‌اش را دست نخورده از آن بیرون بکشد.

و اما نکته‌ی مهم رمان کوری که در پایان داستان به آن‌ اشاره می‌شود، این مسئله است که کوری نه به عنوان مصیبت و اضطراری موقتی که دامان جامعه را گرفته و عاقبت هم از بین می‌رود که به عنوان بیماری واگیردار و خطرناکی از آن یاد می‌شود که ما همگی به آن دچاریم.

در تئاتردرمانی، کاراکترهای یک نمایش به طور آگاهانه تصمیم به بازی نقش‌هایی می‌گیرند تا خطا و ناهنجاری رفتاری یکی از کاراکترها را در عالم واقع به او گوشزد کنند، یا در فرهنگ عامه برای اشاره به نکته‌ای خاص و گوشزد آن به کسی، طی حکایتی که در آن سرنخ‌های واقعی در لایه‌هایی از فانتزی محو شده‌اند، نکته‌ای را به شنونده یادآور می‌شوند یا به قول معروف به در می‌گویند تا دیوار بشنود.

ساراماگو داستان مصیبت‌بار اپیدمی هولناکی که بر سرزمین ناشناخته نازل می‌شود را برای خواننده تعریف می‌کند ولی در پایان داستان از زبان همسر پزشک می‌گوید: «من فکر می‌کنم، ما کور نشدیم، ما کور هستیم، کورهایی که می‌بینند…»

و این یعنی این‌که این داستان سراسر واقعی است و اگر اغراقی در آن به کار رفته برای نشان دادن عمق فلاکتی است که در آن گرفتاریم. ما مردمی هستیم که به کوری دچاریم و باید برای رفع این کوری چاره‌ای بیندیشم.
کوری هست و فقدان معرفت و آگاهی در ما نهادینه شده است. از همان اول حقیر به دنیا آمده‌ایم، از همان اولش باخته بوده‌ایم.» باید برای رفع این کوری چاره‌ای اندیشید و لحن امیدوارکننده‌ی ساراماگو در پایان داستان، چاره‌جویی را منتهی به نتیجه‌ی مطلوب و نیل به آگاهی و بینایی همگانی می‌داند.

با احترام
عارفه منجم

اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی